تبلیغات
مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

شب در طلسم ،پنجره وا مانده بود و من

بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

از آن همه غریو و غرور و پلنگیــــــم

یک دره انعکاس صدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آن خانه هم شراب

اخلاص در کنار ریا مانده بود و مـــن

درخانه ای که آینه حسی سه گانه داشت

ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و مـــن

آنجا که پلک پنجره را خواب بسته بود

انبوه گیسوان، رها مانده بود و مــــــن

تا شیشه مشبک پرهیز بشکنـــــــــــــد

سنگی درآستین خطا مانده بود و مــن

میرفت دل به وسوسه اما هنوز هــــم

یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

فردا که آن برهنه معصوم رفته بــــود

ابلیس با هزار چرا مانده بود و مــن